Tuesday, November 14, 2017

پس لرزه ها کجاست؟ پس، لرزه ها کجاست؟


هر بار که چنین وقایعی اتفاق میافتد خیلی ها به فکر خدا میافتند. بعضی ها شروع میکنند به گلایه که «خدایا! رحمت و عدل و انصافت کجاست؟ چرا همیشه محرومان و فقیران باید قربانی این بلایا باشند؟» جوان ترها و شورشی ترها کفری میشوند و به زمین و زمان فحش می دهند. خیلی از مردم به خود آرامش می دهند که «حتما حکمتی در کار است.» فکر می کنند خدا مثل مدیر یک شرکت بیمه آن بالا نشسته و تا روز قیامت خسارات و لطمات بدبخت بیچاره ها را حساب میکند تا بعدا تمام و کمال اجرشان را بدهد. اما بیشتر از همه کسانی زمین لرزه و سونامی و سیل و امثالهم را کار خدا و نشانۀ حکمت الهی معرفی می کنند که مسئولیت این فجایع به عهدۀ خودشان است. این ها مسئول مدیریت جامعه اند. اعضای هیئت حاکمه اند. نمایندگان طبقۀ حاکم اند.  بلایای طبیعی که هیچ، این ها حتی گرانی را هم کار خدا قلمداد می کنند.
اشاره به مورد ژاپن و واکنش این کشور به زمین لرزه های شدید می تواند برای مردم ما آموزنده باشد. ژاپن جامعه ای سرمایه داری است. طبقۀ حاکمه بهره کشی از زنان و مردان کارگر را سازمان می دهد و سرمایه هایش در شبکۀ جهانی نظام امپریالیستی به کسب سود در نقاط مختلف دنیا مشغولند. اما در همین جامعۀ طبقاتی سالیان سال است که با به کار گیری شناخت علمی، تخصیص ِ بودجۀ کافی، استفاده از فن آوری مناسب جغرافیای زلزله خیز و برنامه ریزی پیشگیرانه و موثر آموزشی و تدافعی برای مقابله با بحران، موفق شده اند تعداد قربانیان زمین لرزه های پیاپی و شدید را به حداقل برسانند.  اتکاء هرچه بیشتر به علم باعث میشود که توده ها به نیروی دگرگون کنندۀ انسان بیشتر آگاه شوند. این جهت گیری و عملکرد، انسان ها را از خرافه و ماوراء الطبیعه بیشتر دور می کند حتی اگر در حرف کماکان خداباور باشند. برای رو کردن به شناخت علمی، ابزار علمی و تلاش برای تکامل آنها باید برای زندگی این جهانی احترام قائل بود، برای جان توده های مردم ارزش قائل بود، فریفتۀ دعا و وعدۀ بهشت نشد. برای پیشرفت علمی و مقابله با بلاهای طبیعی باید به حد کافی از هر آنچه خرافه و ضد علم است فاصله گرفت. یعنی همان کاری را کرد که بیشتر دانشمندان انجام می دهند ـ خواه خود را خداباور و دیندار بدانند یا ندانند. جامعه ای که چنین نکند درهای آزمون و تجربۀ علمی و دستیابی به قانونمندی های جهان مادی را بر خود می بندد و همچنان تسلیم توضیحات کهنۀ مذهبی در مورد علل وقایع باقی می ماند. توضیحات فریبکارانه و ضد انسانی از این دست که: «هر بلایی که بر سر قومی می آید نتیجۀ نافرمانی اش از احکام الهی است
متاسفانه بسیاری از مردم معترض و منتقد در مواجهه با فجایعی مثل این زلزلۀ مرگ آفرین، عملا به همان راه حلی متوسل میشوند که با نگاه و سیاست های طبقۀ حاکمه خوانایی دارد. برای مثال ابراز همدلی و کمک به آسیب دیدگان و بازماندگان قربانیان ـ علیرغم صداقت و صمیمیتی که در آن نهفته است ـ از محدودۀ «فرهنگ صدقه«  فراتر نمی رود. بیش از آنکه برخاسته از یک فرهنگ تعاون آگاهانه برای متحد شدن و به دست گرفتن زندگی خود و نزدیک شدن به راه حل واقعی چنین مصائبی باشد، بازتاب ترحم است.  احساس وظیفه ای است شبیه به پرداخت خمس و زکات به امید اجر دنیوی و اخروی. احساسی لحظه ای و زودگذر است چرا که به ریشه ها نمی پردازد؛ چرا که ریشه ها را نمی شناسد. فرهنگ تعاون آگاهانه صرفا به جمع آوری پول و پتو و مواد غذایی و دارو برای زلزله زدگان محدود نمی شود، صرفا ابراز همدردی در محل یا از راه دور با حادثه دیدگان نیست. زیربنای فرهنگ تعاون آگاهانه، تبلیغ و ترویج این سیاست در میان مردم است که مبنای هر برنامه ریزی اقتصادی و اجتماعی در کشور باید منافع و سلامتی و رفاه و آرامش اکثریت جامعه یعنی زنان و مردان کارگر و زحمتکش در شهر و روستا باشد. که اگر حکومتی مسئولیت کمبودها و محرومیت ها را به عهده نگرفت و مردم را به «خواست خدا» احاله داد فقط شایسته برانداختن است. که اگر مسئولان یک نظام در برنامه ریزی های کلان و تخصیص بودجه برای ایمن سازی و مقاوم سازی ساختمان ها، اولویت را به محل سکونت و کار طبقۀ حاکمۀ سرمایه دار و نهادها و مراکز سرکوب نظامی و امنیتی و مغزشویی مذهبی دادند، باید به اتهام خراب کردن خانه بر سر مردم محاکمه شوند. فرهنگ تعاون آگاهانه، کمک به سازماندهی اعتراض محرومان و تکامل آن به سطح مقاومت و مبارزۀ آگاهانه برای به دست گرفتن سرنوشت خویش است. اگر در پی هر بلای طبیعی چنین بذری در بین مردم افشانده نشود، پس لرزه های رهایی بخش در کار نخواهد بود.

Sunday, November 5, 2017




عریانی تابوهای تهران

«تهران تابو» فیلمی دیدنی است. علی سوزنده کارگردان 47 ساله ساکن آلمان، فیلمش را توسط موسسه اتریشی «coop99» تولید کرده که حامی و معرف فیلم های آلترناتیو و سینماگران نسل جدید است. ماجراهایی که در تهران تابو می بینیم برای همه ما آشنا است. کارگردان برای اینکه فیلم تا حد ممکن رئالیستی از آب در بیاید آن را به روش «روتواسکوپی rotoscopie» ساخته است. یعنی بازیگران مقابل پردۀ سبز ایفای نقش کرده اند؛ تصاویرشان با استفاده از برنامۀ کامپیوتری به انیمیشن تبدیل شده، سپس بر زمینۀ تصاویر جان یافتۀ خانه و خیابان قرار گرفته است. به هیچ روشی جز این نمی شد بیرون از تهران، فیلمی از زندگی روزمرۀ این شهر ساخت که تهرانش واقعا تهران باشد.
فیلم یک «سیاه نمایی» کامل است! از آن فیلم هایی که داد مقامات فرهنگی و ارشادی جمهوری اسلامی را در می آورد. «تهران تابو» عین یک آینه است در مقابل جامعه. هرکس می تواند گوشه ای از شخصیت یا زندگی خود و یا اطرافیان و در و همسایه اش را در آن پیدا کند. می تواند صحنه هایی که بارها در برابر چشمش رخ داده و از کنارش عبور کرده را برایش مرور کند. در این آینه ما دو پاره شدن فکری و هویتی اهالی یک کلان شهر را می بینیم که در دورویی و دروغ و فرصت طلبی و فساد بروز پیدا می کند. کلاف سر در گم روابط اسارت بار، خشن و تحمل ناپذیری را می بینیم که بین حاکمان و محکومان (از صحن دادگستری گرفته تا ایست بازرسی، از تاکسی گرفته تا تختخواب) برقرار شده است. ستم نهادینۀ جنسیتی و جایگاه فرودست زن در این جامعۀ طبقاتی سود ـ محور، واقعیتی است که از شوک آغازین تا تراژدی پایانی فیلم فریاد زده می شود.
علی سوزنده، در مورد انگیزۀ ساختن «تهران تابو» چنین می گوید: «یک روز در آلمان سوار مترو بودم. دو تا برادر دوقلوی ایرانی را دیدم که دارند با هم حرف می زنند. از روابط جنسی شان در سفری که به ایران داشتند می گفتند. آن وسط، صحبت از زن تن فروشی کردند که پسر خردسالش را هم با خود آورده بود. شنیدن این حرف، ذهن مرا مشغول مسئلۀ سکسوالیته در ایران کرد.  تحقیقاتم را با جست و جو در شبکه های اجتماعی به پیش بردم. خاطرات خودم را هم زیر و رو کردم. از خود پرسیدم که این همه تابو را چطور می شود به زبان آورد. ماجرا از اینجا شروع شد....» 
این روزها که رسانه های غرب تلاش می کنند تصویری رنگ و لعاب زده و توریستی از ایران جمهوری اسلامی به خورد افکار عمومی بدهند، نمایش فیلمی مثل «تهران تابو» حداقل می تواند پرسشی چند در ذهن بخشی از مخاطبان غیر ایرانی ایجاد کند. حداقل می تواند به آن دسته از سینماگران و هنرمندان که به تعهد اجتماعی فکر می کنند، حاضر نیستند با وضع حاکم کنار بیایند و ساکت نشستن رنج شان می دهد، راه نشان دهد.
  

Sunday, October 29, 2017



صدمین سالگرد انقلاب سوسیالیستی اکتبر نزدیک است. 
ماه اکتبر در تقویم قدیم روسیه معادل است با ماه نوامبر در تقویم کنونی دنیا. 
بر این اساس، کمونیست ها هفتم نوامبر را به عنوان سالگرد انقلاب روسیه در سراسر دنیا جشن می گیرند. 
دوست دارم متنی را که چند سال پیش در مورد تحولات فرهنگی و هنری برخاسته از انقلاب اکتبر در جامعه روسیه و سراسر دنیا نوشته بودم با شما شریک شوم. 
این متن قسمتی از یک نوشته مفصل تر است.



آتش اكتبر
 انقلاب اكتبر سال 1917 حكومت ِ موقت بورژوازی لیبرال را برانداخت. پیش از آن، استبداد فئودال امپریالیستی تزار در فوریه 1917 سرنگون شده بود. انقلاب سوسیالیستی اكتبر جامعه روسیه را از پایین و بالا به لرزه در آورد و گسستی بزرگ از گذشته را اعلام كرد. پایه های نظام سیاسی كهنه و نیز اقتدار كلیسای ارتدكس فرو ریخت و زنجیر از پای صدها میلیون توده محروم در روستا و شهر برداشته شد. نیروی عظیمی برای انجام دگرگونی های ریشه ای آزاد شد. آنچه را كه ماركس «نیروی ویرانگر فقر» می نامید به رهبری حزب كمونیست سمت و سو یافت و به روابط و نهادها و ارزش های كهنه حمله برد.  بر سر این كه چه چیزی كهنه و سزاوار نابودی است ظاهرا اختلافی در میان نبود.  نهادها و مظاهر تزاری كه از همه آشكارتر و دم دست تر بودند آماج قرار گرفت. به مظاهر كلیسا به ویژه در مناطق روستایی حمله شد، چرا كه كلیسا یكی از پایه های ستم و غارت فئودالی به حساب می آمد. صدور قوانین دمكراتیك و سوسیالیستی راه دگرگونی روابط مالكیت سرمایه داری و فئودالی را گشود. توده ها با تعریف و تصویر متفاوتی از كار و مالكیت و روابط تولیدی آشنا شدند و این امكان را یافتند كه به ایجاد نوع دیگری از مناسبات بین انسان ها بیندیشند. در ادبیات روزمره، «امر مشترك» جای «منفعت من«  را گرفت. گفتمان اتكاء به نیروی كلكتیو توده ها ترویج شد تا فكر اتكاء به قدرت های مسلط بیگانه (از خدا و كشیش های نماینده اش در زمین گرفته تا تزار و ارباب و سرمایه(  را خنثی كند. بدون این دگرگونی های اولیه (اما مهم) نطفه های ساختمان سوسیالیسم بسته نمیشد.
 قیام مسلحانه اكتبر مستقیما به جنگ خونین داخلی با قوای سفید و حامیان امپریالیستشان پیوند خورد. مصائب و نیازهای جنگ داخلی تاثیرات متناقضی بر روحیه عمومی بر جای می گذاشت و گرایش های مختلفی را در بین قشرها و طبقات جامعه و نمایندگان سیاسی آنها شكل می داد. انقلاب روز از پی روز با موانعی سرشاخ می شد كه میراث جامعه كهن بود و یا مشكلات و تضادهایی كه تازه شكل می گرفت و سر بلند می كرد. یكی از این موانع، «نیروی عادت» بود كه لنین از آن به عنوان عامل بازدارنده مهم در برابر پیشروی سوسیالیسم یاد كرد. برای غلبه بر نیروی عادت و كاهش تاثیر روحی و ایدئولوژیك سنت بر زندگی مردم، توده های كارگر و زحمتكش شهر و روستا باید ماتریالیست بار می آمدند و از قید و بند افكار و تعبیرات غیر علمی و خرافی و ایده الیستی خلاص می شدند. چرا كه افكار ریشه دار مذهبی و تعصبات تاریك اندیشانه اجازه نمی داد نیروی تاریخ ساز توده ها به حداكثر شكوفا شود. تحول فكری و فرهنگی جامعه نیاز به سیاست گذاری انقلابی داشت تا زمینه رشد و شكوفایی و تكامل را فراهم كند. نیاز به فعالیت بیش از پیش و مبتكرانه دست اندركاران این عرصه نه فقط در تولید آثار بلكه در زمینه نقد و آموزش داشت. عالیترین سطوح حزب كمونیست و دولت نوبنیاد شوروی به این امر پرداختند و شماری از برجسته ترین متفكران و چهره های ادبی/ هنری/ فرهنگی آن دوره درگیر مساله شدند.

دگرگونی فرهنگی: چالش ها و ابتكارها
از همان آغاز این پرسش مطرح بود كه آیا میتوان جامعه نو را بدون انسان های تحول یافته، بدون ذهنیت و فرهنگ تحول یافته، ساخت؟ در پاسخ عملی به این پرسش، مقوله «انقلاب فرهنگی» به ذهن لنین راه یافت و به ضرورت چنین انقلابی در شوروی سوسیالیستی اشاره كرد. منظور لنین از انقلاب فرهنگی البته باسواد كردن توده ها و آشنا كردن افكار بسته و عقب مانده با زندگی نوین و پیشرفته بود. جنبش سوادآموزی در دستور كار قرار گرفت. اولین «كمیسر فرهنگی» (یا وزیر آموزش و پرورش و روشنگری) لوناچارسكی بود كه بر اساس تئوری ها و تجارب پیشرفته جهانی در این عرصه، برنامه ای آزمایشی را به اجراء گذاشت. نظام آموزش قدیم ملغی شد. مقامات آموزشی قدیمی و برنامه درسی كه بر پایه تعلیمات كلیسایی و زبان لاتین قرار داشت كنار گذاشته شدند.  آموزش همگانی بدون مرزبندیهای جنسیتی برقرار شد.  طی سال 1918 حكومت شوروی فقط در مسكو بیش از 1000 مدرسه ابتدایی جدید تاسیس كرد. و اگر مشكل پیدا كردن آموزگاران جدید نبود بیش از اینها ایجاد می شد. دو دوره تحصیلی به وجود آمد. یكی 5 ساله و دیگری 4 ساله. دوره اول برای همگان اجباری بود. باشگاه های جوانان در محلات مختلف مسكو باز شد تا با پدیده رایج ولگردی مبارزه شود. كلاس های شبانه مخصوص زحمتكشان بزرگسال در گوشه و کنار كشور تشكیل شد. كارگران راه آهن به ابتكار خود كلاس های اكابر تشكیل دادند كه شهریه نداشت و كتاب و خوراك مجانی در اختیار شاگردان قرار میداد. گروهی از كارگران در كلاس های شبانه ای كه در وزارت امور خارجه تشكیل می شد زبان خارجی می آموختند. آموزشگاه های فنی و حرفه ای و دانشكده های هنر و ادبیات پر رونق شده بود. در همان مقطع 6 دانشگاه جدید در روسیه شوروی ایجاد شد. بر مبنای فرمان سوم نوامبر 1918 همه كتابخانه های خصوصی مایملك عمومی اعلام شد و با این كار همگان از امكان دسترسی به كتاب بهره مند شدند.
از همان دوران، سیاست گذاران شوروی برای غلبه بر آنچه نامش را «بی فرهنگی«  گذاشته بودند به فكر یافتن شكل ها و سبك هایی هنری افتادند كه برای اكثریت اهالی ملموس و قابل فهم باشد. پی ریزی «فرهنگ پرولتری و هنر پرولتری» به این صورت معنی شد كه باید به محتوا، فرم و سبك مشخص این فرهنگ و هنر نوین دست پیدا كرد و معیارها و خطوط و چارچوب مشتركی برای آثار پرولتری تعیین كرد. به موازات )و در ارتباط با) همین بحث، تحول دیگری در عرصه هنر و ادبیات آغاز شد: شكوفایی فرهنگ و هنر ملی در جمهوری های نوبنیاد خلق هایی كه قبل از انقلاب اسیر «زندان بزرگ ملل» بودند. مدون كردن و ثبت قصه هایی كه تا آن زمان سینه به سینه حفظ شده بود و تولید آثار فولكلور نمایشی و موسیقیایی آغاز شد. موضوعات و شخصیت های این آثار عمدتا مربوط به دوران های تاریخی گذشته بودند و تضادهایی را به نمایش می گذاشتند كه الزاما دستور كار و جهت گیری آینده جامعه شوروی را منعكس نمی كرد.  بسیاری از این آثار حول قهرمان پروری فردی و یا قوم پرستی می چرخیدند و غیرت و حس انتقام جویی را تبلیغ می كردند. قصه ها مردانه بودند یعنی شخصیتهای مرد در آن ها مركزیت داشتند. این قصه ها مقاومت و مبارزه توده های رعیت و یاغیان مردمی علیه اربابان و حكومتهای فئودالی را بازتاب می دادند. بنابراین مساله «به روز كردن«  ین آثار از طریق تزریق سیاست ها و شعارها و نمادهای انقلابی، و جرح و تعدیل پیرنگها و شخصیت ها مطرح شد. به ویژه تلاش شد كه جنبه های ایده الیستی و مذهبی و خرافی آن ها پاك شود و نتیجه گیریهای مبارزه جویانه و خوشبینانه و اتكاء به نیروی كلكتیو توده ها در آنها گنجانده شود. شخصیت های تهیدست و زحمتكش قهرمان داستان ها شدند. با توجه به سلطه طولانی مذهب و سنت به ویژه در مناطق عقب مانده مركزی و شرقی امپراتوری روسیه و اسارت اجتماعی زنان، تولیدكنندگان آثار هنری نوین كوشیدند در چارچوب بینش و آگاهی دوران خود تصویر نو و متفاوتی از قهرمانان زن ارائه كنند.

نفوذ فرهنگ انقلاب به جبهه غرب
بر متن آزادی و شورش و تلاطمی كه رهاورد انقلاب اكتبر بود، انفجاری از گرافیك و نقاشی و شعر و نمایشنامه و فیلم و داستان و عكس به وقوع پیوست. فرم و رنگ از قید و بند رها شد. تجربه گرایی به اوج رسید. برای كشف قابلیت های جدید زبان تلاش شد. سینما از طریق برش و تدوین خلاقانه و تغییر زبان تصویر، تاثیرگذارتر شد و معنایی  تازه یافت. رودخانه شعر و تئاتر  در خیابان ها جاری شد و صدها هزار تشنه هنر را سیراب كرد. كار و بازو و چرخ دنده به سوژه عكاسی تبدیل شد. كانستراكتیوسیتها، سمبلیستها ، فوتوریستها و سوپرماتیستها  در صحنه فعال بودند. همه، مدعی هواداری از انقلاب. همه، مدعی اینكه سبك و آثارشان بازتاب آرمان انقلابی و منافع طبقه انقلابی است. عناوین آثار مستقیما مخاطبان را به موضوعات مبارزاتی روز ارجاع می دادند. سنت شكنان پیشرو و تجربه گرا می كوشیدند به رابطه متفاوتی از مضمون و فرم دست یابند و بین اثر و مخاطب رابطه متفاوتی برقرار كنند.  رفتار توده های مردم با آثار نوگرایان همیشه یك جور نبود. بعضی را می پذیرفتند و طبعا از آن تاثیر می گرفتند. درك بعضی برایشان ساده نبود و به سختی می توانستند به فلسفه پشت فرم آن آثار و مضامین آنها پی ببرند. گاه بهت زده میشدند، گاه لبخند تمسخر به لب می آوردند و گاه فحش می دادند. برای مثال، در زمستان سرد سال 1919 قرار بود از مجسمه هایی كه دولت انقلابی به هنرمندان صاحبنام در این رشته سفارش داده بود رونمایی شود. موضوع كار: شخصیت های انقلابی در تاریخ روسیه و اروپا. در این میان تندیسی هم از باكونین پدر آنارشیسم ساخته شد. تندیس را به یكی از میدان های مسكو آوردند و دور تا دورش را با تخته پوشاندند تا وقت رونمایی برسد. اما مردم فقیر و سرما زده آمدند و رفتند و هر بار تخته ای را برای گرم كردن اجاق خانه هایشان كندند و با خود بردند. در نتیجه پیش از آن كه روز مراسم فرا رسد، باكونین عملا رونمایی شد.  مجسمه ساز كه كورولـف نام داشت تندیسی جسورانه و متفاوت ساخته بود كه هیچ شباهتی به آنچه مردم به عنوان مجسمه می شناختند نداشت. تناسبها «رعایت» نشده بود و اجزاء به حالت كوبیستی به هم متصل شده بودند. اعتراض عمومی نسبت به این تندیس آنچنان بالا گرفت كه نزدیك بود شورش شود. دولت مجبور شد باكونین را از میدان جمع كند و به انبار بسپارد.
 به هر حال دریچه های جدیدی به روی فلسفه و تئوری هنر باز شده بود. در فاصله اکتبر 1917 تا پایان دهه 1920 هر هنرمند یا نویسندهای به فراخور دیدگاه و نیروی خلاقه و سلیقه خویش به موضوع مبارزه طبقاتی و كار و تولید پرداخت. در این دوره آثاری تولید شد که از نظر مضمون و فرم فرسنگ ها از آثار سنتی، محافظه كار و گرد و غبار گرفته ای كه بدنه اصلی و سلیقه رایج هنری در جوامع سرمایه داری را تشكیل میداد جلوتر بود. سال 1918 الکساندر بلوک شعر «دوازده تن»اش را عرضه کرد؛ با آن تصویر پر ابهت از انقلاب اکتبر:
«پیش ِچشم، پرچم
خونین، در پیچ و تاب، و ناپیدا
برف میبارد از آسمان.»
همان سال ولادیمیر مایاکوفسکی «اپرای کمیک رازآلود» را به صحنه برد با «یقه چرک‌ها» و «یقه سفیدها»ی جهان سرمایه داری، با ماشین و نان و چکش و کتابی که به زبان می آمدند، با شیاطین و قدیسان دنیای اندیشه، و با زن عصبی و عاصی نمادین، در فضای «کمدی الهی» دانته. سال 1923 فرمانف با رمان «چاپایف«  و یک سال بعد سرافیموویچ با «سیلاب آهن»، مارش عظیم انسان های ساده، پر تضاد و متفاوتی را به تصویر کشیدند که در روزهای جنگ داخلی همچون تنی واحد عمل کردند تا انقلابشان از نفس نیفتد. 1924 سرگئی ِ آیزنشتاین خلاق، فیلم «اعتصاب» را ساخت و کمتر از یک سال بعد «رزمناو پوتیمکین» را عرضه کرد که کیفیت و مفهوم جدیدی به تاثیر سینما بخشید. این فیلم با استفاده از قاب بندی ها و سایه روشن های زیبا، بُرِشهای فکر شده و تنوع نماهای دور و نزدیک و بسیار نزدیک، برخی نشانه گذاری های مرجع در  هنر سینما را بنیان نهاد و خود به یکی از آثار برتر تاریخ سینما تا همین امروز تبدیل شد.  1925، سال «سیمان» فدور گلادوف نیز بود. قصۀ سنگ روی سنگ گذاشتن و اِعمال ارادۀ آهنین برای ساختن سوسیالیسم بر ویرانه های جنگ داخلی، با وجود نابلدی و بی امکاناتی و کارشکنی. 1926 ایزاک بابِل آمد با داستان های کوتاهش در مجموعۀ «سواره نظام سرخ»:  شرح روابط مردم عادی و سربازان به هنگام جنگهای بعد از اکتبر در جبهۀ گالیتسیا و لهستان و مناطق یهودی نشین روسیه. و سال 1927 « شکست» الکساندر فادیف اتفاق افتاد:  داستانی فشرده که با شرح موجز و مینیمال شخصیت هایش ردی عمیق از نقش حزب و کارگران صنعتی را در تبدیل توده ها به رزمندگان سوسیالیسم در ذهن خوانندگانش حک می کرد. «شکست» یک نمونه قدرتمند و بی بدیل نسبت به آثار کلیشه ای متعددی بود که در سال های بعد تولید شد. فادیف در آن روایت ساده و موثر و روان حتی یک بار هم از واژه های کمونیست، بلشویک، حزب و لنین استفاده نکرده بود.
سرعت دگرگونی ها در سرزمین پهناور شوروی چشم روشنفكران پیشرو و ترقیخواه در كشورهای غربی را خیره كرده بود. تحقق رویای سرنگونی بورژوازی، تحقق رهایی نیروی كلكتیو كارگران و زحمتكشان، برداشتن گام های غیرقابل تصور اما واقعی در راه رهایی زنان از زنجیر پدرسالاری و مردسالاری، به زیر كشیدن اتوریته های پوسیده مذهبی و تبدیل آنها از نماد و قدرت «مقدس» به نهادهای زمینی و قابل نقد و حذف، و تحولات دیگری كه چراغش را انقلاب اكتبر روشن كرد برای روشنفكران و هنرمندان پیشرو و انقلابی اندیش در اروپا و آمریكا امید بخش بود و مضامین آثارشان را به روشنی تحت تاثیر قرار می داد.  آنان با شگفتی و اشتیاق شاهد جهش ها و گشایش هایی بودند كه هنرمندان شوروی در فرم و سبك ایجاد می كردند و از این نوآوری ها الهام می گرفتند. البته نوآوری های فرم و سبك، چندان در رمان و باله شوروی منعكس نشد و سایه فرم های گذشته كماكان بر مضامین نو در این رشته ها سنگینی می كرد. تجربه گرایی هایی كه در موسیقی بعد از اكتبر انجام شد تركیب بندی نت ها و هارمونی سنتی را به هم زد. موسیقی جاز نیز در همین دوره به شوروی انقلابی راه یافت. اما غنا و قدرت فرم و سبك كلاسیك ها در موسیقی آنچنان بود كه نوگرایی و ایجاد دگرگونی در این عرصه نیاز به جرات مضاعف داشت.  به هر حال، جنبش (یا جنبشهای) ادبی و هنری در شوروی سوسیالیستی بیش از پیش به مثابه یك آلترناتیو واقعی در ذهن اهالی هنر و ادبیات غرب جا باز می كرد. هنرمندان و ادیبانی نظیر رومن رولان، برنارد شاو، آندره ژید، هاینریش مان و... به درستی خود را دوست یا هوادار شوروی معرفی می كردند. سیاست سركوب حكومتهای سرمایه داری غرب، سیاست سانسور مطبوعات امپریالیستی و لعن و نفرین محافل هنر رسمی نمی توانست این موج هواخواهی را متوقف كند. هنرمندان و نویسندگان پیشرو در غرب كیفیت ادبیات و هنر در شوروی را با ارتجاع هنری و سلطه روزافزون سرمایه و خرافه بر منابع و امكانات فرهنگی در جوامع سرمایه داری مقایسه می كردند و جانب شوروی سوسیالیستی را می گرفتند.

Thursday, October 5, 2017

نگاهی به فیلم موثر و به هنگامِ «مارکس جوان» ـ ساختۀ رائول پک - محصول آلمان، فرانسه و بلژیک ـ 2017






از «مارکس جوان» خوشم آمد. قبل از دیدن فیلم تقریبا مطمئن بودم که با یک تصویر سوسیال دمکراتیک، اومانیستی و غیرانقلابی از مارکس روبرو می شوم. ولی خوشبختانه اینطور نبود. نمی دانم تماشاگری که با بحث و جدل های جنبش در دوران مارکس آشنایی ندارد و به طور کلی از انقلاب کمونیستی چیزی نمی داند، تا چه اندازه می تواند با قصۀ فیلم و شخصیت هایش رابطه برقرار کند. اما کسانی که درگیر مسائل این جنبش هستند (یا بوده اند) حتما تحت تاثیر قرار می گیرند. و اگر حوصله کنند و فیلم را دو سه بار ببینند، هر بار به زوایای گوناگون سیاسی و ایدئولوژیکِ مقطعی از زندگی و مبارزۀ مارکس و انگلس بیشتر پی می برند. پیشاپیش باید بگویم که عنوان فیلم، برخلاف انتظار مربوط به دوره ای از زندگی و آثار مارکس که اصطلاحا دوران «مارکس جوان» خوانده می شود نیست. منظورم همان دوره ای است که مارکس علیرغم نقد تفکر هگل و تلاش برای وارونه کردن دیالکتیک وارونۀ هگل و قرار دادن آن روی پایۀ صحیح ماتریالیستی، کماکان بازمانده هایی از مطلق گرایی هگلی را در پاره ای تعبیرات و ارزش گذاری های خود داشت. فیلم، ما را تا نگارش و انتشار مانیفست حزب کمونیست همراهی می کند و با خبر برپایی خیزش انقلابی سال 1848 در اروپا به پایان می رسد.
«مارکس جوان» را یک سینماگر اهل هائیتی به نام «رائول پک» با بودجه ای اندک ساخته است. فیلم محصول مشترک آلمان، فرانسه و بلژیک است که در سال 2017 اکران شده است. هیچیک از بازیگران فیلم، سوپراستار نیستند و چه بهتر. که اگر سر و کله یک سلبریتی در نقش مارکس یا انگلس پیدا می شد، سایۀ خود را بر این شخصیت ها و بر کل فیلم می انداخت. علیرغم اینکه بخش بزرگی از دیالوگ های فیلم به مباحث و مشاجرات سیاسی و ایدئولوژیک و تشکیلاتی مارکس و انگلس به عنوان نمایندگان و رهبران انقلابی پرولتاریا با نمایندگان سایر گرایشات طبقاتی مربوط می شود، صحنه ها مصنوعی از آب در نیامده و گفت و گوی شخصیت ها شعاری جلوه نمی کند. طنز هم به حد کافی چاشنی قصه شده است. جالب اینکه، جملاتی که با آن ها معمولا به شکل نقل قول های کتابی مارکس و انگلس روبرو شده ایم، در فیلم به راحتی و روانی در دیالوگ ها جاری است. {از این مسئله به یاد فیلم «ستارخان» ساختۀ علی حاتمی افتادم. در کتاب های مربوط به تاریخ جنبش مشروطه، این جمله از ستارخان در مورد حیدر عمو اوغلی نقل شده که «هر چه حیدر خان بگوید همان است.» اما ستارخانِ علی حاتمی، این جمله را به چه مناسبتی به زبان می آورد؟ ستارخان که آدمی مذهبی است پیش حیدر عمو اوغلی و علی موسیو که هر دو سوسیال دمکرات و آتئیست هستند می آید. وقت شام است و این ها نشسته اند و مشروب می خورند. علی موسیو به ستار هم تعارف می کند. او معذب می شود. ولی حیدر به او اشاره می کند که بخور! ستار هم گیلاس مشروب را برمی دارد و می گوید هر چه حیدر خان بگوید همان است!} این را برایتان تعریف کردم که بگویم سناریونویس «مارکس جوان» با گفته های مهم مارکس و انگلس مثل جملۀ ستارخان رفتار نکرده است. یعنی نقل قول ها به جا ادا شده است.
فیلم، دو شخصیت اصلی زن قصه یعنی «ینی فون وستفالن» همسر مارکس و «مری برنز» یار انگلس را قدرتمند و تاثیرگذار تصویر کرده است. این دو صرفا شریک زندگی خصوصی مارکس و انگلس نیستند بلکه در بطن توفان جنبش طبقاتی، تصمیم گیری های تعیین کننده و تلاطمات ناشی از شکل گیری یک پدیدۀ نوین یعنی کمونیسم علمی قرار دارند. جهت گیری مثبت سازندگان فیلم در مورد نقش و جایگاه زنان را حتی در شعار پوسترهای تبلیغاتی فیلم هم می بینیم: «شورش کردن، خوشبختی است» و برخلاف انتظار ما، در فیلم متوجه می شویم که این جمله را «ینی فون وستفالن» به زبان می آورد و نه خود مارکس.
تنها چیزی که بدجوری توی ذوق می زند صحنه های مستند اضافه شده به پایان فیلم است. کارگردان با این کار می خواهد نشان بدهد نظام سرمایه داری که مارکس آن را مورد تجزیه و تحلیل علمی و نقد طبقاتی قرار داد کماکان به استثمار و ستمگری ادامه می دهد. و در مقابل، اندیشه های مارکس و مبارزات ضد سرمایه داری در عرصۀ جهان هم ادامه دارد. اما در این بخش، از صحنه هایی مبارزات و شخصیت هایی مثل نلسون ماندلا استفاده شده که جهت گیری روشن مارکس و انگلس و پافشاری آنها بر ضرورت انقلاب ریشه ای و کمونیستی و مرزبندی های طبقاتی را زیر سوال می برد. به هر حال، جنبۀ عمدۀ «مارکس جوان» این نکتۀ منفی نیست. اگر هم دلتان خواست می توانید وقتی که فیلم به این بخش ضمیمۀ رسید از سالن سینما بیرون بیایید یا اگر در خانه فیلم را می بینید دی وی دی را خاموش کنید. 




Monday, October 2, 2017

حرف هایی از سمینار سه روزۀ هانوفر در مورد کشتار زندانیان سیاسی دهۀ 1360

آخر هفته پیش (29 سپتامبر تا اول اکتبر) رفته بودم هفتمین سمینار در مورد کشتار زندانیان سیاسی در دهۀ 1360. همون گردهمآیی که هر دو سال یکبار به همت بچه های «گفتگوهای زندان» برگزار میشه. این روزها معمولا به هر مراسم و تظاهراتی که میرم قبل از هر چیز توجهم به سن و سال شرکت کننده هاست. چقدر خون تازه داره تو رگای جنبش میریزه. اینجا تعداد جوون ها قابل توجه بود. جوون هایی که فقط «شرکت کننده» نبودند؛ بلکه هرکدومشون گوشه ای از کار رو گرفته بود و می چرخوند. جوون هایی که با خودشون انرژی و ابتکار رو به جمع بزرگتر ما اضافه کرده بودند. راستش نمی خوام و نمی تونم بگم که با خودشون افکار نو هم داشتند. چون فکرهاشون نهایتا در چارچوب طرز فکرها و جهت گیری هایی بود که سابقه شون کم نیست. این نکته رو نگفتم که از ارزش کارشون کم کنم یا تاثیرات مثبتی که روی فضاهای راکد و تکراری می گذارند رو کمرنگ کنم. من روی این واقعیت انگشت گذاشتم تا راه گفتگو و جدل و نقد باهاشون باز بشه برای فکر کردن و درگیر شدن با مسائل و مشکلات بزرگتر و اساسی تر و تلاش برای پیدا کردن راه حل های واقعی. برای پشت سر گذاشتن این دنیای وارونه و زشت با این همه کشتار و جنایت و بردگی و برده سازی.
تم جامعی که سخنرانی ها و بحث های امسال را در خودش جا داده بود این بود: حافظۀ تاریخی در جدال با سکوت و دروغ. حول این تم، بحث های جالب و گاه مهمی انجام شد. نقل مو به موی حرف های تک تک سخنران ها، کار من نیست. به احتمال زیاد فایل هاش چه به شکل نوشته و چه به صورت صوتی از طرف بچه های مختلف وارد رسانه ها میشه. اینجا فقط می خوام نکات و اتفاقات مهم اون سه روز سمینار را تند تند براتون بازگو کنم که یک تصویر کلی از ماجرا داشته باشین و تشویق بشین بحث ها و جدل ها رو مفصل تر و عمیق تر دنبال کنین.
نکتۀ اصلی پیام کمیتۀ برگزار کننده از نظر من این بود که مبارزۀ زندانیان سیاسی کمونیست و چپ در دهۀ 1360 حلقه ای از زنجیر مبارزات بردگان و استثمار شده های تاریخ از زمان قیام اسپارتاکوس تا کمون پاریس و حمله به کاخ زمستانی تزار در اکتبر 1917 و راهپیمایی طولانی در انقلاب چین و مبارزات متعدد و متنوعی که از کارخونه تا روستا رو در بر گرفته. ضمنا، بعد از خونده شدن پیام، رفیقی که اون را ارائه کرد یک نکتۀ انتقادی نسبت به متن داشت. می گفت که باید در این یادآوری تاریخی حتما به مبارزات انقلابی که در جنگل ها پیش رفته و به مبارزات نماینده های طبقه کارگر که همین امروز زیر فشار و سرکوب جریان داره اشاره می شد.
بعد از پیام، یک بحث نیمه تئوریک و شاید بیشتر آکادمیک باز شد در مورد معنی حافظۀ جمعی و ربطش با حافظۀ تاریخی به عنوان زیر مجموعه ای از حافظۀ ملی که بیشتر وقت ها معنیش همون حافظۀ رسمیه ولی همیشه اینطور نیست. در این بحث کلی، جای تاریخ گویی زندانیان سیاسی سابق که اساسا فرم شفاهی داره هم معین شد. و البته به عنوان یک مثال در مورد حافظۀ ملی، این تصویر داده شد که در نتیجۀ مبارزات و رویدادهایی که حول مسئله کشتار زندانیان سیاسی در ایران انجام شده، یک جورهایی ضدیت با مجازات اعدام جا افتاده. یا خیلی در ذهن ها جا باز کرده. که به نظرم این تصویر، خودش جای بحث داره. نکتۀ آخر هم این که امروز حکومت، دروغ را جایگزین چند دهه سکوت در مورد کشتار زندانیان سیاسی کرده. ولی همه چیز در دروغ گفتن اون ها و افشای این دروغ ها خلاصه نمیشه. بلکه باید روایت تازه را از تاریخ تدوین کرد و در جامعه انتشار داد.
راستی، تا یادم نرفته یک بخش از کار این گرد هم آیی، نمایشگاه آثار هنری تجسمی بود و همین طور پخش یک کلیپ موسیقی در سالن در همون روز اول سمینار. تولید و ارائۀ آثار هنری با مضمون کشتارهای دهۀ 1360 در گردهم آیی های قبلی هم بود که همچنان دنبال میشه. ارزیابی برگزار کننده ها این بود که به طور کلی بخش هنری خیلی روی مردم تاثیرگذار بوده و امسال هم سطحش نسبت به دوره های قبل بالاتره. در این مورد خیلی نمی تونم نظر بدم. راستش، از آثاری که توی نمایشگاه دیدم، کارهای ترکیب صفحات دریدۀ فلزی و طرح ها و اِلِمان هایی که توی این «قاب»ها بود بیشتر نظرم رو جلب کرد. بقیه رو نمیدونم احتمالا مشکل سلیقۀ شخصیه که مثلا با خطاطی نمی تونم رابطه برقرار کنم. ولی اتفاقا تصمیم دارم تصویری از تابلوی خطاطی با شعار «نه می بخشیم نه فراموش می کنیم» رو که اونجا بود براتون بگذارم. اما از نظر محتوا، اساسا با اون کلیپ موسیقی که کار گروه هنری جمع برگزار کننده بود مشکل داشتم (و دارم). یک ترانه به زبان اسپانیایی از زبان یک مبارز جانباخته. ترانه ای به سبک اجراهای ویکتور خارا. و البته پر از عکس های زنان واحدهای مسلح در کردستان سوریه یا به قول معروف زنان کوبانی. خب، توی این اوضاع و احوال، بعد از نمایش علنی ارتباطات و کمک های امپریالیسم آمریکا و حضور نیروهای تعلیماتی ویژه نظامی اش در آن منطقه و حتی باز شدن زمینه های ترک مخاصمه با نیروهای بشار اسد، نمادسازی و سرمشق قرار دادن این جور نیروها در کلیپ یک جمع ضدامپریالیست را نمی توانم هضم کنم.




در ادامۀ بحث های روز اول، یک نکتۀ مهم وارد بحث شد که می تونست به بحث ها و سوالات اساسی تری دامن بزنه. و امیدوارم در فرصت های بعدی بتونیم بیشتر باهاش کلنجار بریم: ضرورت روشن کردن حلقۀ رابط بین حافظۀ تاریخی با آگاهی طبقاتی. سخنران این بخش تاکید داشت که اگر این روشن نشه، فرق بحث های ما با بحث های جذاب رسانه های رسمی و پر مخاطب روشن نمیشه. یعنی برای مخاطب ما نقش اجتماعیش رو روشن نمی کنه. بنابراین کار ما فقط جمع آوری آرشیو نیست. چون آرشیو و عکس و موزه، نقش منفعل داره. چیزهایی که توش جمع شده حالت بالقوه داره. صرفا با این کار نمیشه حافظۀ تاریخی ساخت. حافظۀ تاریخی با زبان و زمان و مکان و تجربۀ مشترک توسط گروه (خواه کوچک خواه بزرگ) ساخته میشه. به یک کلام: «این قصه را عَلَم باید؛ از قلم بر نیاید.» ضمنا این رو بگم که منظور سخنران از آگاهی طبقاتی در این بحث روشن نبود که در بخش پرسش و پاسخ گفت منظورش فقط آگاهی طبقاتی طبقۀ کارگر نیست بلکه طبقات دیگه هم با آگاهی طبقاتی مختص خودشون حافظۀ تاریخی رو می سازن. در همین بخش، تعدادی از شرکت کنندگان مخالفت خودشون رو با قربانی معرفی کردن جانباختگان مبارز اعلام کردند. و در مورد نقش منفی ان. جی. او ها در مورد مضمون دادخواهی و فکرسازی ای که حول این موضوع انجام می دهند هشدار دادند.
من از بحث های روز دوم خیلی استفاده کردم که البته معنیش این نیست که بحث های روز اول، آموزنده و مفید نبود. شاید بشه گفت که روز دوم، بحث ها متمرکزتر و زنده تر جلو رفت. اولین بحث، ما رو با ساز و کارهای سکوت و دروغ در جمهوری اسلامی آشنا کرد. مثلا اینکه این رژیم از زمانی که مستقر شد شروع کرد به ساختن یک حافظۀ جمعی جعلی. حذف فیزیکی کسانی که می توانستند عامل روایت تاریخ واقعی باشند در این کار نقش معینی بازی کرد. دفن کردن تجربۀ زندانیانی که زمان شاه هم در زندان بودند جایگاه مهمی داشت. یک مشکل جنبش چپ اینه که همه به گذشته چسبیده اند. نمی تونن به سوال چرا شکست خوردیم و چطوری می تونیم پیروز بشیم جواب بدهند. دفاعی که امروز داره از چپ صورت میگیره طوری است که انگار چپ یک پروژۀ متعلق به گذشته است. یعنی داره از چپ، دفاع «موزه ای» میشه. {به جای دفاع موضعی} در مقابل، رژیم داره با ابزار مختلف جعل تاریخ می کنه. یکی با تاریخ نگاری رسمی توسط دفاتر مطالعات استراتژیک و غیره. یکی از راه سینما و سریال سازی تاریخی حول تاریخ معاصر ایران. یکی از راه گفتگوها با چهره های جنجالی و صاحب نظر رژیم یا عناصر اپوزیسیون علنی و نیمه رسمی در مورد وقایع تاریخی به قصد تحریف تاریخ. یکی از راه نشریات تحلیلی که مشخصا برای دفن کردن اندیشه ها و گرایش های چپ تولید میشن که البته همزمان مروج ایده ها و راهکارهای اقتصاد نئولیبرال هم هستند.
سخنرانی بعدی در نقد دادخواهی حقوق بشری بود. پایۀ بحث این بود که نسبت به یک فاجعۀ واحد، رویکردهای متفاوتی بروز میکنه. نیروهای اپوزیسیون و شبه اپوزیسیون مختلف، تصویرها و راهکارهای مختلفی ارائه میکنند. این بخصوص از اوایل دهۀ 1990 شروع شده که بخشی از جامعۀ مدنی پا به میدون دادخواهی و یا افشای جنایات دولتی میگذاره ولی خودش از نظر ایدئولوژیک وابسته به حاکمیته. از طرف اینها، بحث «عدالت انتقالی» جلو گذاشته میشه. یکسری راهکارهای حقوقی و غیر حقوقی نسبت به نقض حقوق بشر در بعضی کشورها ارائه میشه. خود آمریکا از دوران کارتر، برای بازسازی چهرۀ امپریالیسم آمریکا بعد از جنایاتش و شکستش در ویتنام، به «دفاع از حقوق بشر» چنگ انداخت. اینها بحث دادخواهی را کشوندن به دایره دفاع از قربانیان «توتالیتاریسم».
یک کار دیگه ای که این ها می کنند، ربط دادن حیات و ممات کشته شدگان در جریان کشتارها به عامل فردیه (یعنی فرد قربانی و افراد خانواده های هر فرد قربانی). این ها کشتار را در سطح افراد بررسی میکنند که عملا کمی گرایانه است. عامدانه، مبارز سیاسی بودن این افراد رو از قلم میندازن. عدالت انتقالی کاری به محتوای فجایع نداره. مثلا در مورد ماهیت جنگ های ارتجاعی حرفی نمیزنه. فقط از «نقض حقوق بین الملل» میگه. یک کار دیگه شون، رویکرد یکدست ساز و تقلیل گرایانه نسبت به مقاومته. سرکوب شدگان و مقاومت کنندگان رو یک جا قرار میده. براشون یک مبارز چپ و فرخ رو پارسا وزیر دوران شاه و پری بلنده از سازمان دهنده های تن فروشی در تهران زمان شاه فرقی نداره. همین جا سخنران تاکید کرد که «این درک رو نگیرین که جون بعضی ها پر ارزش تر از بقیه است.» البته همین بخش از سخنرانی به بحث های مخالف دامن زد که باید بگم توی بحث سخنران یک سایه روشن، یک رگه از رویکرد سکتاریستی بود که عملا کارکرد کشتار و سرکوب رژیم را به صورت یک ماشین یکپارچه در نظر نمیگرفت، جنایاتش رو مورد به مورد می سنجید، و این واقعیت رو که چطور کل این کارکرد، نظام ارتجاعی رو تحکیم میکنه، کمرنگ میدید.
راستی، سخنران به درستی روی این نکته تاکید کرد که رویکردهای حقوق بشری به موضوع دادخواهی نمی خواد که دادخواهی به یک جنبش اجتماعی با هدف گسترده تر پیوند بخوره. بعد هم اضافه کرد که این ها «در مورد خشم، گزینشی عمل می کنند.» که منظورش را درست متوجه نشدم. شاید منظورش از خشم، همان قهر بود. جمعبندی مهم بحث این بود که، این نوع رویکردها به گذشته، چیزی در خود نیست بلکه با آینده نسبت دارد.
سخنران آخر در این بخش از سمینار، بحث را از زاویه ای انتزاعی تر و ساختاری تر و شاید تحلیلی تر باز کرد. اون از سطوح مختلف امر دادخواهی گفت. از سطح خانوادگی و حق ماتم تا سطح حقوقی و مسائل مربوط به دادگاه و جرم و جنایت و روشن شدن حقایق و اجرای عدالت.  بالاخره سطح سیاسی که به دو سطح قبلی گره خورده و موضوعش نجات رویاها و ایده های کشته شدگان است. سخنران معتقد بود که این پروسۀ سه سطحی به شکل تک خطی جلو نمیره و در مورد رویدادهای مختلف هم گاه تماما طی نشده و به انجام نرسیده. بعضی رویدادها کماکان انکار میشه. ابعاد و واقعیت بعضی هنوز باز نشده. اما بعضی هاشون هم هست که تا حدی توسط ساز و کار کمیته های حقیقت یاب روشن شده. اما علیرغم برداشت ها و روایت های متفاوت، همیشه یک گذشته، یک حال و یک آیندۀ معتبر است. مشخصۀ ایران متاخر اینه که در انطباق با منطق نئولیبرال، آینده هم خصوصی شده. یعنی برخلاف دوران سیکل انقلابی قرن بیستم، حالا دیگر با آرمان های اوتوپیک روبرو نیستیم بلکه اوتوپی ها فردی و مشخص می شن. ما با متزلزل شدن آینده روبروییم. این را سخنران گفت و شاید منظورش این بود که ما با متزلزل شدن مفهوم آینده روبروییم. از نظر سخنران، وجه دیگر اوضاع ایران متاخر، شیء شدن و موزه ای شدن گذشته و وسواس و خاطره و یادبوده و یک وجه مالیخولیایی هم داره. انقلاب 57 مبداء واقعیات امروزه. به معنی رویاها و شکست ها. ولی در ایران متاخر، به گذشته تبدیل می شه. و این کار، فقط یک اقدام دولتی نیست بلکه طبقات متوسط و رو به بالا که صدا دارند هم در این کار نقش دارند. یعنی معاصر را غیر معاصر می کنند. سخنران هشدار داد که «هرگاه انتقال طبیعی تجربه مخدوش شود پای موزه وسط می آید.» او برای نمونه، از عکس های آزاده اخلاقی گفت که نگاه موزه ای به رخدادهای مهم در تاریخ معاصر دارد و به جای اینکه میان ما با آن رویدادها فاصلۀ زمانی بیندازد و تاریخ را با این فاصله گرفتن اندازه گیری کند، یک فاصلۀ کیفی بین حال و گذشته ایجاد می کند. {به نظرم منظورش این بود که با این کار، آن گذشته دیگر ربطی به این حال ندارد.} در چارچوب همین رویکردها و درک موزه ایه که مثلا امسال در پاریس، شب یادمان کشتار تبدیل می شه به شب شعر. در حالی که مهم تر از یادآوری، تکراره. مهم تر از سوگواری کردن سازماندهی سیاسیه. سخنران در بخش پایانی، بحث جالبی در مورد هولوکاست و مصرفی شدن خاطره ارائه کرد. او گفت که با شروع دهۀ 1960 و اوج گرفتن جنگ سرد بود که این وسط مفهوم فاشیسم از حوزۀ تاریخ نگاری ناپدید شد و ما شاهد شکل گیری گفتمان «آنتی توتالیتاریسم» شدیم که هر انقلاب و ایده بزرگ و روایت بزرگی رو هم زیر این چتر می گنجونن.
در بخش پرسش و پاسخ این بخش، مهم ترین نکته، حضور یکی از مدافعان عدالت انتقالی و مدافع حقوق بشر بود که به توضیح و دفاع از این نوع رویکرد پرداخت و نقش مثبتی در دامن زدن به فکر و بحث و جدل بیشتر بازی کرد. دو نفر دیگر از حاضران نیز علیه تلاش محافل حقوق بشری در یکسان جلوه دادن رژیم های مرتجع و نیروهای انقلابی در زمینۀ سرکوب مردم بحث کردند و بدرستی علیه این تبلیغ فریبکارانه که «اگر اپوزیسیون هم جای این ها سرکار می آمد مردم را می کشت.»
بعد از تموم شدن بحث های صبح، از محل برگزاری سمینار تا یکی از میدون های محلۀ کارگری لیندن راهپیمایی کردیم. شعارهای فارسی و آلمانی دادیم و آخرش جمع شدیم، پیام های همبستگی بین المللی شنیدیم و قطعنامۀ کمیتۀ برگزار کننده رو خوندیم.
بعدازظهر روز دوم سمینار فرصتی شد تا اول، با معنی واقعی و تاثیرات و نتایج سیاست «عدالت انتقالی» در نمونۀ آفریقای جنوبی بعد از آپارتاید آشنا بشیم و بعد هم کارنامۀ نشریاتی که به موضوع زندان و یا مسائل مربوط کشتارهای زندان های جمهوری اسلامی پرداختند رو با هم مرور کنیم.
بعد از بحث، مراسم نمادینی در فضای سبز پشت محل برگزاری سمینار که به شکل گورستان خاوران تزئین شده بود برگزار شد که از نظر من و تعداد دیگری از حاضران بیشتر با همان درک یادمانی و سوگواری خوانایی داشت و شرکت کنندگان در این مراسم ناخودآگاه در موقعیت سوگواران بر مزارهای ناشناخته قرار گرفته بودند. این احساسی بود که به من دست داد.
تا یادم نرفته، باید به بخش همبستگی بین المللی که شب برگزار شد هم اشاره کنم. که اولش یکی از مسئولان سندیکای کارگری چپ متشکل از کارگرای کرد و ترک (ترکیه) سخنرانی کرد و ضمن اعلام همبستگی همه رو دعوت کرد که کلیه قوانین ارتجاعی و محدود کننده ای که دولت آلمان داره علیه نیروهای مهاجر یا تبعیدی اپوزیسیون دولت هاشون به اجرا میزاره متحدا مبارزه کنن. نمونه اش هم دستگیری و دادگاهی کردن 10 تا از فعالین همین سندیکای «آتیک». بعد از اون یک جوان چپ فلسطینی هم از موقعیت و مبارزه زندانیان سیاسی فلسطینی توی زندون های اسرائیل گزارش داد.
روز پایانی سمینار با نمایش فیلمی از گورهای جانباختگان کشتارهای دهۀ 1360 در شهر اهواز شروع شد که تنها نکتۀ نچسب و نامربوط آن، استفاده از شعری از شاملو با صدای شاعر بود که به موضوع اصلاحات ارضی و «انقلاب سفید» شاه مربوط می شد. و بازتاب افسوس و خشم شاملو نسبت به مردم فریب خورده و نیز فریبکارانی بود که در آغاز دهۀ 1340 به تبلیغ این مسئله پرداخته بودند. استفاده از این شعر، بیشتر درک دلخوری مبارزان از مردم را القاء می کرد که چرا در مقابل کشتارهای دهۀ 1360 ساکت نشستند و عکس العملی نشان ندادند.
ادامۀ نشست با تعریف خاطرات زندان و یاد کردن از جانباختگانی گذشت که نامشان کمتر بر سر زبان هاست و خیلی ها هنوز از مقاومت و قهرمانی های شان در زندان بی خبرند. در اینجا، شرح نسبتا مفصلی در مورد مبارزان زندان دیزل آباد کرمانشاه و لیستی طولانی و نفس گیر از اعدام شده های آنجا ارائه شد. بعدش از بین حضار، هرکس که می خواست وقت می گرفت و از یاران جان باخته اش می گفت. اینجا نمی تونم در مورد نمایش فیلمی که به گفتۀ تهیه کنندگانش می خواست شرح حالی از چند رفیق جانباختۀ سازمانی بده سکوت کنم. این فیلم در واقع بیانیه ای سیاسی در دفاع از یک تشکیلات معین و حمله و «افشاگری» از تشکیلات های مختلف بود که قصد یک کاسه کردن و یکسان نشان دادن تشکیلات های مختلف با خطوط سیاسی و ایدئولوژیک و ماهیت های متفاوت داشت. از این که بگذریم، متن شعرگونه و حماسه واری که با تصویرها همراه شده بود پر بود از واژه هایی مثل «شیرمرد»، «مرررررد» و «دوشیزگان» که بار جنسیتی نادرستی دارند. در عکس العمل به این محتوا، انتقادهای معینی از طرف چند نفر از حاضران در رد سکتاریسم و نگاه ها و ارزش های مردسالارانه و پدرسالارانه ابراز شد.
بگذارید از برنامه های هنری نشست هم بگم. از ترانه های اعتراضی و موسیقی پیشرو یک جوان افغان تبار که برانگیزاننده بود و هم زمان آدم را به فکر کردن و عمیق شدن در مضمون کلام می کشاند. سعی کنید حتما آلبوم «سرباز فراری» اثر شکیب مصدق را پیدا کنین و به آن گوش کنید. از موسیقی کُردی هم باید بگم که بیشتر حال و هوای سرودهای کومله اول دهۀ 1360 رو زنده می کرد. یا از موسیقی شیلیایی که هم بازخونی کارهای به یادموندنی ویکتور خارا بود و هم کلام با احساسی به سبک ترانه های همون دوره ها. از بازخونی ترانه های بند که هرکدوم از کلماتش برای زندانی ها یک معنی پوشیده پیدا می کرد؛ یک پیام میشد؛ و حالا هم خیلی هاشون رو به اون روزها میبره و همصدا میکنه با رفقایی که دیگه نیستن. و بالاخره باید از سرودخوندن آخر سمینار بگم که عجیب پرشور بود و روحیۀ خوبی درست کرد.
خب، این از گزارش من. فقط مونده یک دستتون درد نکنه به همۀ کسایی که برای تدارک و پیشبرد این سمینار فعالیت کردند و ابراز امیدواری برای ادامۀ کار روی همون ریلی که توی بحث ها زیاد وسط اومد: مرتبط کردن گذشته و حال با آینده. رجوع به گذشته برای گذر از حال و ساختن آینده.

Thursday, September 28, 2017

مادر! - کارگردان و سناریست: دارن آرونوفسکی (2017) ـ بازیگران: جنیفر لارنس، خاویه باردم، اد هریس و میشل فایفر


این درد مشترک....


«مادر!» دارن آرونوفسکی را دیدم. این سینماگر صاحب سبک را با آثاری می شناسیم که خط خطی شدن روح و روان شخصیت ها را زیر فشار شرایط و روابط اجتماعی، به زبانی تلخ روایت می کند. با شخصیت های شکننده یا خرد شدۀ «مرثیه ای برای رویا»، «قوی سیاه» و «کشتی گیر». با تشنج ها و تنش های فردی؛ با عصبیت ها و از پا افتادن ها. اما «مادر!» حال و هوایی دیگر دارد. این همان فیلمی است که هنگام اکران در جشنوارۀ دو سالانۀ ونیز، با هو کردن ها و ابراز انزجار اهالی رسانه روبرو شد؛ به جرم «نمایش خشونت بیش از حد» در ده دقیقۀ پایانی. قصۀ «مادر!» بی شک خشن و آزار دهنده است. «بیش از حد»؟ نه! این نمایشی است به شدت واقعی و واجب. کافیست لایه های رویی و رازآلود فیلم را کنار بزنیم تا از پس شخصیت ها و رویدادهای نمادین، عمق فاجعه ای که هر روز و هر لحظه در برابر چشم ما اتفاق می افتد را ببینیم. هم زمان، «مادر!» بازتاب بدبینی و نومید شدن از نقش و سرنوشت انسان ها در حل تضادهای پیش پای شان هم هست. آرونوفسکی همه را به یک چوب می راند و سند محکومیت نوع بشر را صادر می کند. نمی خواهم دست به کار سادیستی لو دادن قصۀ فیلم بزنم. فقط می خواهم همه را تشویق کنم که «مادر!» آرونوفسکی را ببینند. درد و حسرت و انزجاری که در آن فریاد می شود را حس کنند. در موردش بیندیشند و فکرهای شان را با بقیه شریک شوند. 

پس لرزه ها کجاست؟ پس، لرزه ها کجاست؟

هر بار که چنین وقایعی اتفاق میافتد خیلی ها به فکر خدا میافتند. بعضی ها شروع میکنند به گلایه که «خدایا ! رحمت و عدل و انصافت کجاست؟ چرا ...